کد خبر 128888
۱۸ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

آزادگی و دیگر هیچ!

آزادگی و دیگر هیچ!

سید قطب در جوابش‌ گفت‌: «مرگی‌ که‌ در راه‌ خدا باشد، بزرگترین‌ افتخار است‌ و از آن‌ استقبال‌ می‌کنم‌، ا...‌ اکبر!».

به گزارش خبرگزاری حیات، روایتی که پیش روی دارید، به مناسبت سالروز شهادت متفکر والاقدر اسلامی، «سید قطب» به شما تقدیم می شود. زندانبان سید در واپسین لحظات حیات او، توانسته است روایتی نسبتاً شفاف از حالات و روحیات او درآن ساعات به دست بدهد.شاید یکی از مهمترین مأموریت های من، وظیفه ای است که برای نگهبانی از یک زندانی به من محول شد. بعدها متوجه شدم که او همان «سید قطب» اندیشمند شهیر اسلامی است. نگهبان یکی از زندان‌ های انفرادی‌ به‌ ما گفته‌ بود: این‌ زندانی‌ از همه‌ خطرناکتر است‌ و مغز متفکّر، رهبر و برنامه‌ریز سایر خائنان‌ می‌باشد! شکنجه‌ و عذابش‌ را به‌ جایی‌ رسانده‌ بودند که‌ توان‌ نداشت‌ از جای‌ خود بلند شود، بلکه‌ با دست‌ بلندش‌ می‌کردند و برای‌ بازجویی‌ به‌ دادگاه‌ نظامی‌ می‌بردند! تا اینکه‌ شبی‌ دستور آمد که‌ او را به‌ پای‌ چوبه اعدام‌ ببرند. یکی‌ از روحانیّون‌ را به‌ نزد او بردند تا او را وعظ‌ و اندرز دهد و توبه‌ را به‌ او یاد دهد!! صبح‌ روز بعد من‌ و رفیقم‌ بازوهایش‌ را گرفتیم‌ و او را سوار بر ماشین‌ سرپوشیده‌ای‌ کردیم‌ که‌ قبلاً چند محکوم‌ به‌ اعدام‌ دیگر را با آن‌ به‌ پای‌ چوبة‌ دار برده‌ بودیم‌. پشت‌ سر ما هم‌ چندین‌ ماشین‌ نظامی‌ ـ که‌ پر از سرباز مسلّح‌ آماده‌ بود ـ می‌آمدند و از ماشین‌ ما محافظت‌ می‌کردند. وقتی‌ به‌ محل‌ اعدام‌ رسیدیم‌، سربازها فوراً در جای‌ خود قرار گرفتند و مسلسل های‌ خود را آماده‌ ساختند. مسئولین‌ تمام‌ وسایل‌ مورد نیاز را آماده‌ کرده‌ بودند. در پای‌ هر چوبة‌ اعدامی‌، سرباز مسلّحی‌ قرار گرفته‌ بود. هر محکوم‌ را در پای‌ چوبه‌ای‌ حاضر کردند و طناب‌ به‌ گردنش‌ آویختند و در کنار هر چوبه‌، یک‌ مأمور اطلاعاتی‌ ایستاده‌ و منتظر بود تا وقتی‌ دستور داده‌ شود، تخته‌هایی‌ را که‌ زیر پای‌ محکومین‌ قرار داشت‌، کنار بزنند و محکومین‌، پا در هوا و گردنشان‌ در حلقة‌ طناب‌ بماند. همچنین‌ در کنار هر محکوم‌ یک‌ سرباز بود که‌ پرچم‌ سیاه‌ در دست‌ داشت‌ و می‌بایست‌ به‌ هنگام‌ اجرای‌ حکم‌، پرچم ها را بلند کند. در آن‌ لحظات‌ حساس‌ چیزی‌ که‌ از همه‌ مهمتر و پر هیبت‌تر بود، کلمات‌ و سخنانی‌ بود که‌ محکومین‌ بین‌ خودشان‌ ردّ و بدل‌ می‌کردند، در حالی‌ که‌ چند لحظه‌ بیشتر به‌ مرگشان‌ نمانده‌ بود. با اطمینان‌ و آرامش‌ و ایمان‌ کامل‌، مژدة‌ ملاقات‌ در بهشت‌ با محمّدالمصطفی‌ (ص) و اصحاب‌ گرامی‌اش‌ را به‌ یکدیگر می‌دادند و همه‌ با صدایی‌ رسا و مؤثر، «ا...‌ اکبر و للّه‌ الحمد» گویان‌ به‌ سخنان‌ خود پایان‌ دادند.در این‌ اثنا صدای‌ ماشینی‌ که‌ به‌ صحنة‌ اعدام‌ نزدیک‌ می‌شد، شنیده‌ شد و بعد از رسیدن‌ به‌ محل‌، توقّف‌ کرد و خاموش‌ شد. سربازی‌ از آن‌ بیرون‌ آمد و در ماشین‌ را باز و ادای‌ احترام‌ کرد. افسر عالی‌رتبه‌ای‌ از ماشین‌ پایین‌ آمد و به‌ مأمورین‌ اعدام‌ دستور داد که‌ هر کس‌ در جای‌ خود قرار گرفته‌ و منتظر دستور باشد! سپس‌ به‌ طرف‌ سید قطب‌ ـ که‌ ما در کنار چوبة‌ اعدامش‌ ایستاده‌ بودیم‌ ـ آمد و دستور داد چشمانش‌ را باز کردند و طناب‌ را از گردنش‌ بیرون‌ آوردند. سپس‌ با صدای‌ لرزانی‌ خطاب‌ به‌ سید گفت‌: «برادر عزیز! ای‌ سید! من‌ از جانب‌ رییس‌ مهربان‌ و باگذشت‌، مژدة‌ حیات‌ و نجات‌ از مرگ‌ را برایت‌ آورده‌ام‌. تنها یک‌ کلمه‌ است‌ که‌ باید زیر آن‌ را امضا کنی‌، آنگاه‌ هر چه‌ می‌خواهی‌ برای‌ خود و سایر همفکرانت‌ بخواه‌!». افسر، منتظر جواب‌ سید نماند و دفتری‌ را که‌ در دست‌ داشت‌ باز کرد و گفت‌: «برادر عزیز! تنها این‌ دو کلمه‌ را بنویس‌: من‌ اشتباه‌ کردم‌، معذرت‌ می‌خواهم‌!!». سید حرف های‌ او را شنید. چشمان‌ صاف‌ و پاکش‌ را گشود. تبسّم‌ با معنایی‌ بر چهره‌اش‌ ظاهر شد. با متانت‌ و آرامش‌ عجیبی‌ خطاب‌ به‌ آن‌ افسر گفت‌: «هرگز! هرگز! حاضر نیستم‌ زندگی‌ زودگذر را با دروغی‌ که‌ برای‌ همیشه‌ باقی‌ است‌، به‌ دست‌ آورم‌». افسر عالی‌رتبه‌ با قیافه‌ای‌ غمگین‌ و لهجه‌ای‌ که‌ نشان دهندة‌ تأثّر عمیق‌ او بود، گفت‌: «سید! اگر این‌ را نپذیری‌، مرگت‌ حتمی‌ است‌!».سید ـ رحمه‌ ا...‌ ـ در جوابش‌ گفت‌: «مرگی‌ که‌ در راه‌ خدا باشد، بزرگترین‌ افتخار است‌ و از آن‌ استقبال‌ می‌کنم‌، ا...‌ اکبر!». به‌ حقیقت‌، قدرت‌ و عزّت‌ ایمان‌ باید این‌ چنین‌ باشد. فرصت‌ برای‌ گفتگوی‌ آنان‌ باقی‌ نمانده‌ بود و آن‌ افسر به‌ مأمورین‌ دستور داد که‌ حکم‌ اعدام‌ را به‌ اجرا درآورند. فوراً تخته‌ها را از زیر پای‌ سید و برادرانش‌ بیرون‌ کشیدند و جسم‌ آنها در هوا معلّق‌ ماند. همگی‌ جمله‌ای‌ را بر زبان‌ می‌راندند که‌ هرگز نمی‌توانم‌ آن‌ را فراموش‌ کنم‌. تأثیر این‌ جمله‌ را در هیچ‌ موقعیّت‌ دیگری‌ این‌ چنین‌ ندیده‌ بودیم‌. همه‌ می‌گفتند: «لا إله‌ إلا ا...‌، محمّد رسول‌ ا...‌». نحوة‌ رفتار سید و مشاهدة‌ این‌ صحنه‌ باعث‌ شد که‌ من توبه‌ کنم‌ و به‌ سوی‌ خدا بازگردم‌ و از شکنجة‌ افراد پاک‌ و بیگناهی‌ که‌ مرتکب‌ شده‌ بودم‌، پشیمان‌ و طلب‌ مغفرت‌ نمایم‌»بدین‌ ترتیب‌، سید لحظات‌ بسیار سخت‌ و دشواری‌ را در آخرین‌ ساعات‌ عمرش‌ گذراند. او توانست‌ برتمام‌ تجارت ها و سوداگری ها، فائق‌ آید و بر حق‌ ثابت‌ بماند و مصداق‌ این‌ آیات‌ ربّانی‌ شود: من‌ المؤمنین‌ رجال‌ صدقوا ما عاهدوا ا...‌ علیه‌. فمنهم‌ من‌ قضی‌ نحبه‌ و منهم‌ من‌ ینتظر و ما بدلوا تبدیلا . زمانی‌ که‌ سید و برادرانش‌ را ـ در شامگاه‌ یکشنبه‌ 1345/5/18 به‌ زندان‌ «إستیناف‌» برای‌ اعدام‌ می‌بردند، تلویزیون‌ تصویری‌ از سید و دو برادر دیگرش‌ را به‌ وقت‌ خروج‌ از زندان‌ نظامی‌ و سوار شدن‌ به‌ ماشین‌ نشان‌ داد: قامتی‌ ایستاده‌، سربلند، چهره‌ای‌ نورانی‌، با گونه‌هایی‌ باز، دستان‌ خود را به‌ سوی‌ سربازان‌ و نگهبانان‌ جلوی‌ زندان‌ دراز می‌کرد، در حالی‌ که‌ لبخند درخشنده‌ای‌ بر لب‌ داشت‌، آنان‌ را وداع‌ می‌گفت‌. حتّی‌ موقعی‌ که‌ او را سوار خودروی‌ ارتشی‌ می‌کردند، این‌ لبخند همچنان‌ بر لبانش‌ نقش‌ بسته‌ بود و دستش‌ را به‌ علامت‌ خداحافظی‌ بلند می‌نمود. زمانی‌ که‌ ماشین‌ سرپوشیده‌ حرکت‌ کرد، سید به‌ افرادی‌ که‌ اطراف‌ پنجره‌های‌ ماشین‌ ایستاده‌ بودند، نگاه‌ می‌کرد و آن‌ لبخند کماکان‌ باقی‌ بود. تصویر این‌ حالت‌ گرفته‌ شد و اغلب‌ مطبوعات‌، تصاویرش‌ را اندکی‌ قبل‌ از مرگ‌ در حالی‌ که‌ چهره‌اش‌ بر اثر یک‌ لبخند ملایم‌ و چشمان‌ نافذ، نورانی‌ شده‌ بود، چاپ‌ کردند. این‌ لبخند دلپذیر، بسیار پر معنی‌ بود و بر امور زیادی‌ دلالت‌ می‌کند. او با این‌ کارش‌ پیام های‌ بسیاری‌ را به‌ نسل های‌ آینده‌ تحویل‌ داد. لبخند رضا و خشنودی‌، لبخند سعادت‌ و آرامش‌، لبخند اطمینان‌ و یقین‌، و بالاخره‌ لبخند ظفر و پیروزی‌ ابدی‌ ...منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/